|
/*
/*]]>*/
آمـــــــد . . . آمـد اما ، در نگاهش . . . آمد اما ، در نگاهش آن نوازشها نبود ! چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود ! نقش عشق و آرزو ، از چهره دل شسته بود ! عکس شیدایی ، در آن آئینه سیما نبود ! لب ، همان لب بود . . . لب ، همان لب بود ، اما بوسه اش گرمی نداشت ! دل همان دل بود ، اما مست و بی پروا نبود ! در دل بیزار خود . . . در دل بیزار خود ، جز این رسوایی نداشت ! گرچه روزی . . . گرچه روزی ، همنشین جز با من رسوا نبود . در نگاه سرد او . . . در نگاه سرد او ، غوغای دل خاموش بود ! برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود ! دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف ، گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود ! در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود . . . آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ! آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ! تنها نبود . . . ! جز من و او . . . دیگری هم بود . . . ! اما . . . ای دریغ آگه از درد دلم ، زان عشق جان فرسا نبود ! ! ! + نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388 11:30 توسط Davoud
|