/*
/*]]>*/
در کوچه های شهر عـــشق
جا مـونده رد پــای تو
با خاطرات مشـترک
دل میشه هـم صدای تو
تو میگی از شـبی که بود
خورشید اسیـر میله ها
پروانه های شهر نور
در بند سرد پیله ها
میگی تو از پرنده ای
با اوج آبی هم قفس
روزی به جرم پر زدن
شد آشنای یک قفس
یه آسمون پرنده بود
با آرزوی پر زدن
در یک زمین مشترک
خود رو به هر خطر زدن
زخمی شدن پرنده ها
در زیر تازیانه ها
اما پرنده ای نشد
پابند دام و دانه ها
بازم بگو از این شبها
هم بند آشنای من
از اون شبهای بی کسی
ای نای هم نوای من . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 2:30 توسط Davoud